نماز نمی خونه؟!(روایتی عجیب از دفاع مقدس)

ـ تو که برای خدا می جنگی، حیفه نیس نماز نخونی...

لبخندی و گفت:

«یادم می دی نماز خوندن رو!»

ـ بلد نیسی!؟

ـ نه، تا حالا نخوندم!

همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی شصت دشمن، تا جایی که خستگی

اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم.

توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند. دو نفر نگهبان بعد با قایق

پارویی که آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را

شکافتیم. هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره شصت توی آب هور خورد و پارو از

دستش افتاد. آرام که کف قایق خواباندمش، لبخند کم رنگی زد. با انگشت روی سینه

اش صلیب کشید و چشمش به آسمان یکی شد....

منبع

/ 2 نظر / 15 بازدید
سمیرا

خیلی زیبا بود هیچ وقت قضاوت عجولانه نکنیم.

ع.س

خيلي عالي بود دمه شما گرم براي دقايقي خودمو اونجا احساس كردم